به وبلاگ خودتون خوش آمدید-منتظر نظرات ناب شما هستم_برای دیدن کلیه مطالب وبلاگ به قسمت موضوعات مراجعه کنید- از حسن انتخاب شما متشکرم وبلاگ آریاسمین - مطالب حکایات و نصایح
 
وبلاگ آریاسمین
زندگی قصه مرد یخ فروشیست که از او پرسیدند فروختی گفت نفروختم تمام شد
 
  (شریف ترین دلها دلی است كه اندیشه ی آزار كسان درآن نباشد. (زرتشت)---- ( خوشبخت ترین فرد كسی است كه بیش از همه سعی كند دیگران را خوشبخت سازد).. اشو زرتشت) --- عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت میبرد(افلاطون) ----- نیکوست که ثروتمند باشی و پرتوان، اما نیکوتر آن است که دوستت بدارند (اورپیدوس)

ای قوم یه حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی همراه شد
 و چون توانائی پرداخت برای مركبی نداشت پیاده سفر كرده و خدمت دیگران میكرد .

تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت در زیر درختی مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید از احوال وی جویا شد و دریافت كه از خجالت اهل و عیال در عدم كسب روزی به اینجا پناه اورده است و هفته ای است كه خود و خانواده اش در گرسنگی بسر برد ه اند.

چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو .مرد بینوا گفت مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم.

شیخ گفت حج من ،
تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف كنم به زانكه هفتاد بار زیارت آن بنا كنم.




نوع مطلب : حکایات و نصایح، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 9 بهمن 1390 :: توسط : رامین زاهدی

روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.رهگذری او را دید و پرسید: “برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟”
مرد پاسخ داد: “این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم.” چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن، حتی اگر دیگران تو را بیازارند.





نوع مطلب : حکایات و نصایح، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 5 آبان 1390 :: توسط : رامین زاهدی

یکی از مریدان شیوانا مرد تاجری بود که ورشکست شده بود.
روزی برای تصمیم گیری در مورد یک موضوع تجاری نیاز به مشاور بود.
شیوانا از شاگردان خواست تا آن مرد تاجر را نزد او آورند.
یکی از شاگردان به اعتراض گفت: اما او یک تاجر ورشکسته است و نمی توان به مشورتش اعتماد کرد.

 
                                        دنباله در ادامه مطلب




نوع مطلب : حکایات و نصایح، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 27 مهر 1390 :: توسط : رامین زاهدی

کمترین تحریری از یک آرزو این است
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی
در قناری ها نگه کن ، در قفس ، تا نیک دریابی
کز چه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است.
کمترین تصویر از یک زندگانی :
آب ،
نان ،
آواز ،
ور فزون تر خواهی از آن ،
گاهگه ،
پرواز
ورفزون تر خواهی از آن شادی ِآغاز
( ور فزون تر ، باز هم خواهی … بگویم ، باز؟)
آنچنان بر ما به نان و آب ،
اینجا تنگ سالی شد
که کسی در فکر آوازی نخواهد بود
وقتی آوازی نباشد ،
شوق ِ پروازی نخواهد بود




نوع مطلب : حکایات و نصایح، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 18 مرداد 1390 :: توسط : رامین زاهدی

در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می...شد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.

 

                                                                         دنباله در ادامه مطلب                            






نوع مطلب : حکایات و نصایح، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 12 مرداد 1390 :: توسط : رامین زاهدی

یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد
تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد !
هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی !!
مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد ...
بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذای تو خورده است؟
آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است.
بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت : ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر.
آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟
بهلول گفت مطابق عدالت است : کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند !




نوع مطلب : حکایات و نصایح، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 6 مرداد 1390 :: توسط : رامین زاهدی

 فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: بشکن و بخور و برای من دعا کن.
بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد.
آن مرد گفت: گردوها را می خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!
بهلول گفت: مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است...!





نوع مطلب : حکایات و نصایح، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 6 مرداد 1390 :: توسط : رامین زاهدی

كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما ... الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در حیرت كشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...
مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم،
اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند
و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود!
و ثابت كنیم كه از یك..... كمتر نیستیم.





نوع مطلب : حکایات و نصایح، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 2 مرداد 1390 :: توسط : رامین زاهدی

آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او….
شیخ احوال بهلول را پرسید.
گفتند او مردی دیوانه است.
گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.
شیخ پیش او رفت و سلام کرد.
بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی هستی؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی.
فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد آری..
بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟

                                                              دنباله در ادامه مطلب





نوع مطلب : حکایات و نصایح، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 24 خرداد 1390 :: توسط : رامین زاهدی

روزی کسی به خیام خردمند ، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت :
 شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من ، چه زمانی درگذشت ؟!
خیام پرسید : این پرسش برای چیست ؟
آن جوان گفت : من تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم
 روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم و...
خیام خندید و گفت : آدم بدبختی هستی ! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری تا نمیرند
تو به دنبال مردگانت هستی ؟!...
بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد .





نوع مطلب : حکایات و نصایح، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 :: توسط : رامین زاهدی
( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ
با سلام : خدا به من دو تا بچه داده یکی پسر(آریا) ویکی دختر(یاسمین) بخاطر همین اسم وبلاگم را گذاشتم آریاسمین

مدیر وبلاگ: رامین زاهدی
منوی اصلی
لطفا زحمت کشیده به وبلاگ پسرم هم یه سری بزنید آدرس در قسمت پیوندها (تو هر چی بخوای)
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو